پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - چالشي دشوار با دوامي نامطمئن - صبوری ضیاء الدین
چالشي دشوار با دوامي نامطمئن
صبوری ضیاء الدین
زماني كه انگليسيها به روشهاي كهنه استعماري خود پايان داده و آن اهداف و اغراض خود را در قالبهاي جديد ريختند و به كشورهايي چون عراق كه جديدالولاده و مولود اين فرايند بودند، استقلال بخشيدند و تفكر پانعربيسم را به عنوان اهرم كنترلي اوضاع در درازمدت پيشبيني كردند، حتماً ميدانستند كه چهكار ميكنند! چه آنها قدرت و اعجاز تأثير جهاني چيزي به نام اسلام يا به تعبير خودشان پاناسلاميسم را از لابلاي اوراق تاريخ بهخوبي درك كرده بودند؛ امّا شايد اين را نميدانستند كه اين بمبهاي ساعتي چندزمانه كه در عراق بهجا ميگذارند، بسيار مخربتر از آن است كه روزي چون امروزه، دامنه تهديدها به خودشان نيز امتداد مييابد و خطرات آن دامن خودشان را نيز گيرد. ظاهراً امروز آنها هشيار شدهاند كه اين خطر جنبه جهاني پيدا كرده و فراتر از محاسباتي است كه آنها در طي سالهاي دهه ٣٠ انجام داده بودند. اما آيا زمان براي اين هشياري دير نشده است؟
نويسندهاي از آن سوي مرزها تعبيري داشت كه ميگفت: «هنگامي كه مادري طفل خود را بدون هيچگونه دغدغه خاطر و نگراني وجدان در انواع وسايل بازي و سرگرمي غرق ميكند، اما ناگهان به خود ميآيد و مصمم ميگردد كه واكنش نشان دهد، غالباً ديگر بسيار دير شده است.» وي مصداق اين طفل را «صدام حسين» و اسباب سرگرمي و بازياش را انباري انباشته از انواع مدرنترين، مجهزترين و پيچيدهترين سلاحها ميگيرد. البته بايد به اين همه، تكنولوژيها و فنآوريهاي تسليحاتي اهدايي كشورهاي صنعتي را اضافه كرد. همان چيزي كه امروز به كابوس وحشتناك آنها تبديل شده و خواب را از چشمان دولتمردان آنها ربوده است.
از اوايل قرن بيستم، غربيها كه در برابر پديده نوين پان اسلاميسم و ظهور افرادي چون سيدجمالالدين اسدآبادي، شيخمحمد عبده و حسن البناء و ديگر مصلحان مشرقزمين احساس خطر كردند، دست به ابتكار جديدي زدند و پديدهاي نوتر در برابر اين پديده نو طراحي كردند. اين پديده نوتر نويد پانعربيسم بود كه از سوي فرانسه به گوش جهانيان رسيد.
در سال ١٩٠٥، نجيب مفروري مسيحي فرانسوي سوريالاصل، اتحاديه وطن عرب را تأسيس كرد. وي كتاب بيداري ملّت عرب و نيز مجله استقلال عرب را منتشر ساخت و باني برگزاري نخستين كنگره ملي عرب در سال ١٩١٣ در پاريس شد. به اين ترتيب با برگزاري كنگره، امت مسلمان از دفاتر پاريس، تقسيمشده بيرون آمد و به ملتهاي مسلمان عرب و غيرعرب، تبديل شد.
در اوايل قرن، جريان و پديده جديد پانعربيسم موفق نشد حوزه نفوذ خود را در مناطق اسلامي ـ آنچنان كه پيشبيني شده بود ـ وسعت بخشد. به همين دليل طراحان اين جريان ترجيح دادند كه به كارگرداني در پشت صحنه اكتفا نموده، جريان را از دور تعقيب كنند و اين به معناي خروج از در و ورود مجدّد از پنجره بود. اما اين ورود از پنجره نياز به تفكر و انديشهاي داشت كه بتواند به خود و موجوديت خود مشروعيت ببخشد. در حقيقت نياز به يك نوع ايدئولوژي داشت تا در بين ملل مشرقزمين جايي براي خود باز كند و بهخصوص در ميان اعراب كه هم گسترده و هم داراي تاريخ طولاني بودند. اين ايدئولوژي ميتوانست بر محملهاي متعددي بنا شود، شايد بهترين محمل همان ضعف اعراب جاهليت اولي در تعصب قومي و عربي بود كه پيامبر اسلام در قرنها پيش با آن به مبارزه برخاسته و نسبت به آن ابراز تنفر كرده بود. با اين حال، غربيها خوب ميدانستند كه تجديد روح عربيت جاهلي ميتواند در خدمت اهداف آنها قرار بگيرد. لذا در مقابل اسلامگراييِ طرد و تبعيدشده و ماركسيسمِ منزوي شده، ناسيوناليسمهاي رنگارنگي را بنا نهادند كه يك سوي آن در تركيه، سوي ديگر آن در سوريه، يك سوي ديگرش در عراق و اين طيف تا تونس ادامه مييافت.
در سال ١٩٤٢ اولين اعلام وجود ناسيوناليسم عرب به تشويق انگليسيها صورت گرفت. در اين سال ميشل عفلق جريان ناسيوناليسم را در بستر بعث سوق داد. بستري كه ميبايست مأموريت ايجاد يك ملت عرب متحد را به عهده بگيرد، اما عملاً نقش پيادهنظام قدرتهاي بزرگ را ايفا كرد و طرفهتر اينكه در ادامه مسير، شكنندگي و تصلب خود را نتوانست پنهان كند؛ لذا دو پاره گرديد و به بعث عراق و بعث سوريه تقسيم شد و نقش پيادهنظام عراقي در دهههاي اخير چنان حيرتآور است كه تحليلگران را نيز به تعجب واداشته است. جنگ ٨ساله عليه ايران، بخشي از اين نقش است كه حاكميت ارضي و هويت ايراني و اسلامي آن را هدف گرفته بود. كشوري كه پيش از آن در بين كشورهاي منطقه آرامترين كشور براي غربيها تلقي ميشد و كارتر رييس جمهوري وقت امريكا در نيمه دوم دهه ٩٠ در سفري به ايران كه اواخر سال ١٩٧٧ و اوايل سال ١٩٧٨ صورت گرفت، رسماً اعلام كرد كه «ايران در يكي از شلوغترين و آشفتهترين مناطق جهان، يك جزيره ثبات است.»
اين اظهارنظر نشان ميداد كه آنها ايران را با همين آرامش و ثباتي كه وصف ميكنند، ميخواهند. اما چگونه شد كه يك سال پس از آن كه حاكم بغداد تصميم گرفت ايران را به جزيره ناامني و بيثباتي تبديل كند، روي خوش نشان دادند و نهتنها با او مخالفت نكردند، بلكه كشورش را از ليست كشورهاي تروريسم حذف كرده و در آستانه جنگ، با اعلام برآورد حجم ذخاير عراق به ميزان ٣٥ ميليارد دلار امريكايي، عملاً اين كشور را براي حمله به ايران تشويق كردند و او را برگزيدند تا نقش اول را در كودتاي عقيممانده ژوئيه ١٩٨٠ در ايران ايفا نمايد.
جك اندرسن روزنامهنگار مشهور امريكايي در هيجدهم اوت ١٩٨٠، يعني يك ماه پيش از آغاز جنگ ايران و عراق در مقالهاي خاطرنشان كرد كه دولت امريكا پيش از انتخابات نوامبر رياست جمهوري، عمليات نظامي گستردهاي را درسر ميپروراند و بسيج افراد و مهمّات نيز در منطقه خليج فارس در جريان است.
به احتمال زياد اين روزنامهنگار امريكايي از وقايع پشت پرده كاخ سفيد و هماهنگيهاي پيش از جنگ خبر داشته است كه اينچنين صائب پيشبيني ميكند.
به هر روي يك احتمال درباره تغيير عقيده امريكاييها نسبت به آنچه ايران را جزيره ثبات ميدانستند، در وهله اول ظهور حكومت اسلامي پس از پيروزي انقلاب است و در وهله دوم جريان گروگانگيري ٤٠٤ نفر امريكايي در حمله به سفارت امريكا در تهران و تسخير آن بود كه با به دست آمدن اسناد محرمانه دست آنها را رو كرده بود و افشاگري اين اسرار ميتوانست چهره امريكاييها را نهتنها در خاطر ايرانيها، بلكه علاوه بر آن در بين ملل منطقه تيرهتر و مشوهتر جلوه دهد. به همين خاطر بود كه ٥ روز پس از شكست عمليات طبس، كارتر بهوضوح گفت: «اگر اين اقدام با موفقيت روبرو ميشد... ميتوانستيم از بيثباتي در منطقه احتراز كنيم... و ايران را مجدداً در مجموعه ملتها جاي دهيم.» اگرچه سه روز پيش از عمليات طبس كارتر اطمينان ميداد كه «ايران در بحبوحه تجزيه شدن قرار دارد» اما با اين حال يك روزنامه فرانسوي مينويسد: «حدود دو هفته بود كه مسئولان به منظور تأكيد بر لزوم دفاع از منافع ملي امريكا، كمتر از پيش به سرنوشت گروگانها اشاره ميكردند: مجموعه اين اطلاعات گوياي آن است كه حادثه مربوط به گروگانهاي امريكايي با منافع ملي امريكاييها گره خورده بود و به نظر ميرسيد كه منافع ملي امريكاييها بيشتر از هر وقت و هر چيزي در ايران با خطر روبرو شده است. وجود يك كشمكش داخلي در بين سياستمداران امريكايي بهوضوح اين گمان را تقويت ميكند.»
تصميم به تنبيه ايران كه از سوي كارتر رئيس جمهوري وقت امريكا اتخاذ شده بود، بين «سايروس ونس» وزير امور خارجه و «برژينسكي» مشاور اصلي وي اختلاف افكند. همانگونه كه تصميم بوش دوم مبني بر تنبيه عراق و حمله نظامي به اين كشور در بين دولتمردان كاخ سفيد اختلاف افكنده و ديك چني و رامسفلد معاون رييس جمهوري و وزير دفاع را در يك سو و كالين پاول و كاندو ليزارايس وزير خارجه و مشاور امنيت ملي بوش را در سوي ديگر قرار داده است. بههرصورت عليرغم آن كه در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، كارتر مرتباً تكرار ميكرد كه جاي هيچگونه نگراني نيست و اوضاع كاملاً در دست و كنترل ماست، اما مصمم شد كه به راهحل نظامي رو آورد و «رابرت هويزر» ژنرال نيروي هوايي را از سمت خود در ناتو (اشتوتگارت) برداشته، وي را به منظور اجراي يك عمليات نظامي عليه ايران به همراه «فيليپ گاست» ژنرال نيروي هوايي و از گروه مشاوران نظامي و نيز عدهاي از افسران شاه سابق به تهران اعزام كند. نقل اظهارات اعتمادآميز كارتر نشان از آن داشت كه كودتايي به اميد تسخير ايران و كنترل اوضاع آن، در دست اقدام است و اين اقدام چيزي جز عمليات طبس نبود. و در حقيقت تكرار عمليات نافرجامي بود كه برژينسكي مرد زور و عمل با منطق جنگ در فوريه ١٩٧٩ به آن مبادرت ورزيده بود. بدينرو، زماني كه ميدان به نفع اين منطق خالي شده بود، بهترين موقعيت براي عملي ساختن منطق نظامي به جاي منطق مذاكره بود. چراكه «سايروس ونس» طرفدار و حامي منطق مذاكره در تيم رهبري كاخ سفيد، اين بار با به هم كوفتن درهاي اتاق كارش، عرصه را به نفع كسي باخت كه معتقد بود: «بينش كهنه جغرافيايي ـ سياسي جهاني كيسنجر به سود بررسي اخلاقيتر كليه مسايل طرد شده است».
خبر استعفاي سايروس ونس كه در ٢١ آوريل(سه روز قبل از عمليات طبس) اتفاق افتاده و چهار روز پس از عمليات در ٢٨ آوريل ١٩٨٠ منتشر شد، كاملاً برژينسكي را به شوق آورده و بلافاصله اعلام كرد كه: «اقدام نظامي احتمالي آتي (عليه ايران) با هدف خاتمه دادن به رژيمي كه بههرحال ماندني نيست، خواهد بود.»
اما پس از آن كه برژينسكي شانسهاي كودتا را بربادرفته ديد و عمليات طبس از درون با شكست روبرو شد و بيآنكه به درگيري بينجامد به خاتمه گراييد و عقيم ماند، دو اتفاق همزمان رخ داد: از يك سو خبر استعفاي سايروس ونس در ٢٨ آوريل (٤ روز پس از عمليات) منتشر شد و از سوي ديگر همزمان روند ترورها و بمبگذاريهاي كور در ايران فزوني گرفت. در همان زمان برژينسكي هم اظهار داشت كه «مشورتهاي سياسي ـ نظامي با ديگر كشورهاي منطقه در دست انجام است» و بشارت داد كه «مجموعهاي از اقدامات جنگي در نظر گرفته شده است.» اين اظهارات بهخوبي در نشريات و روزنامههاي اروپايي انعكاس يافت و بعدها تحليلگران را برآن داشت تا چنين تحليل كنند كه افزايش بمبگذاريها و ترورها در تهران (كه بودجه آن از سوي عراق تأمين ميشد) و نيز تجاوز چندي بعد عراق به خاك ايران، با اين قول برژينسكي نميتواند بيارتباط باشد.
اما سوءالي كه همواره در بررسي اين مقطع مطرح ميشود، اين است كه چرا عراق به منظور بيثبات كردن ايران و چيزي كه جيمي كارتر از آن به عنوان تجزيه قريبالوقوع ايران ياد ميكرد، انتخاب شد. يك استاد دانشگاه غربي اعتقاد دارد كه عوامل بسياري در اين رابطه نقش داشتهاند كه عمدهترين آنها عبارتند از:
١. ايدئولوژي بعثي رژيم عراق؛ يعني ظرفيتهاي پانعربيسم در ايجاد تفرقه بين ملتهاي اسلامي و مقابله با پاناسلاميسم.
٢. بازگشت تدريجي اين رژيم (عراق) به كانون خانوادگي غرب، از هنگام امضاي قرارداد الجزاير در سال ١٩٧٥. بايد گفت كه ظهور انقلاب اسلامي ايران به اين بازگشت سرعت بخشيد و تصميمات نمايشي ازجمله اهداي جاه و مقامي كه ايران در تجارت خارجي با اروپا و ژاپن داشت به عراق و از همه مهمتر و ليكن نگرانكنندهتر تصميم واشنگتن مبني بر حذف نام عراق از ليست و فهرست كشورهاي تروريست، ازجمله موءيدات اين بازگشت پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران بود.
٣. پيمان دوستي و همكاريهاي بغداد با مسكو، نقش قاطعانهاي در عراق داشت؛ چراكه ضمانت شوروي در هرگونه اقدامي به منظور بيثباتي ايران ضروري بود.
٤. ظهور انقلاب اسلامي ايران، خطري مرگبار براي بقاي رژيم بغداد تلقي ميشد؛ زيرا ٧٠ درصد ساكنان عراق شيعهمذهب بودند و اين ميتوانست خطر بزرگي براي ظهور و رشد جريان اسلامخواهي ـ همچون جرياني كه در افغانستان شروع شد ـ باشد.
برژنف در سال ١٩٧٦ به هنگام ملاقات با «زيادباره» رئيس جمهوري سومالي گفته بود: «ايران گردوي سختشكني خواهد بود، اما ما خيلي زودتر از آنچه كاپيتاليستها ميپندارند به خوردن آن تفوق خواهيم يافت.» حالا ديگر ايران به وجهالمصالحه قدرتهاي برتر تبديل شده بود و به نظر ميرسيد كه ديگر مسابقه تفوقطلبانه براي خوردن اين گردوي سختشكن خوشمزه در كار نيست و آنچه در كار است يك اتفاق و تفأهم براي شكستن، تجزيه و همخواري آن است و بلاشك هركدام ازاين دو قدرت سهم قابل توجهي را براي خود پيشبيني كرده بودند و عراق هم حتماً قرار نبود كه بينصيب بماند. كرملين، در اين پيمان، از آزادي مطلق در منطقه افغانستان و گسترش بخش تحت نفوذ خود در اين منطقه برخوردار ميشد و مسلم بود كه امريكاييها براي نفوذ و تسلط بر اين منطقه، فعلاً اهميتي قائل نبودند و ميدانستند كه عاملي به نام تنوع نژادي و قوميتي و مذهبي از چنان ظرفيتي برخوردار است كه آنان ميتوانند دو دهه بعد هم اعاده سهم از اين منطقه بكنند و با تسلط طالبان بر قوميتها و مليتهاي افغان، از خود آنها براي تسلط و حاكميت امريكايي بهره بگيرند.
در عوض حمله عراق به ايران براي امريكاييها اين فرصت را پيش آورد كه كنترل كمتري نسبت به گذشته در رابطه با ايران اعمال كنند و اين حضور كمرنگ را با تسلط بيشتر بر ساير كشورهاي منطقه جبران كنند و در حقيقت طرح درازمدتي را براي تسلط بدون رقيب بر تمامي كشورهاي منطقه تدارك ببينند.
اما در اين بين سهم عراق، تجزيه استان نفتخيز خوزستان و اعطاي خودمختاري به آن در جهت مطامع رژيم بعث و ارتقاي مقام صدام به سوپر ژاندارمي منطقه پس از خلأ ژاندارمي شاه سابق بود كه طبيعتاً بر سر اين امر بين امريكا و شوروي سابق اتفاق و تفاهم صورت گرفته بود. اين در حقيقت اولين باري بود كه در تاريخ معاصر بين دو ابرقدرت اتفاق نظر براي حمايت از يك كشور جنگطلب وجود داشت و تا آن زمان سابقه نداشت كه يك كشور در حال جنگ هم زمان از سوي بلوك شرق و بلوك غرب متفقاً مورد حمايت قرار بگيرد.
صدام حسين خود در نطقي كه دو ماه قبل از جنگ در برابر خبرگزاريهاي جهاني ايراد كرد، تلويحاً اين سازش پنهان دو ابرقدرت را تأييد كرد. زماني كه گفت: «(امام) خميني نبايد انتظار داشته باشد كه ما با وي رفتاري دوستانه اتخاذ كنيم... شوروي همهوقت دوست عراق بوده و هست... و منبع اصلي تأمين سلاحهاي عراقي ميباشد... .»
البته اين تجربه بعدها ادامه پيدا كرد و در ديدار اخير بوش از كرملين، برخي مطبوعات غربي از «توافق كاخ سفيد و كرملين بر سر ايران» ياد كرده و سخن به ميان آوردند. اگرچه ولاديمير پوتين هوشمندانهتر از آن حركت ميكند كه واشنگتن انتظار دارد، ولي تصميم قاطع براي عقد قراردادهاي بازرگاني با رژيم بغداد كه شمارش معكوس خود را براي سرنگوني آغاز كرده، روي ديگر اين سكه است كه احتمالاً براي امتيازگيري از ايالات متحده در رابطه با آينده عراق و افغانستان برنامهريزي و اجرا ميشود. شايد سياستي كه پوتين در پيش گرفته، پيچيدهتر از احتمالاتي باشد كه اينك مطرح ميشود. اما تحليل بوش از اين سياستها گذشته از آن كه بر همگرايي و اتحاد قدرتهاي بزرگ صحه ميگذارد، بهنوعي ناظر بر اشتباهاتي است كه اين قدرتهاي بزرگ در گذشته مرتكب ميشدهاند.
آقاي بوش در تازهترين تحليل خود، در مقالهاي به مناسبت سالگرد ١١ سپتامبر كه در روزنامه نيويوركتايمز منتشر شد، دفاع از صلح را كه استراتژي جديد بعد از استراتژي برخورد و جنگ است، چالشي دشوار با دوامي نامطمئن ياد كرده و مينويسد:
«... ما بهترين فرصت همه نسلها راداريم تا دنيايي بسازيم كه در آن قدرتهاي بزرگ به جاي جنگ براي صلح همكاري كنند. قرن بيستم، به طور ويژه در تسخير رقابتهاي مخرّبي بود كه ميدانهاي جنگ در سراسر زمين نتيجه آن بود. رقابت ميان كشورهاي بزرگ اجتنابناپذير است، اما درگيري مسلحانه در دنياي ما اجتنابناپذير نيست.١١سپتامبر بيش از هر زمان ديگري نشان داد كه قدرتهاي بزرگ جهان در مقابل تهديدهاي تروريستي و هرج و مرج، در يك طرف و در كنار هم هستند و به سوي ارزشهاي مشترك پيش ميروند.»
وي سپس به نقش جديد روسيه اشاره كرده، مينويسد:
«روسيه اكنون كشوري است كه يك انتقال اميدوارانه را طي ميكند. كشوري كه در حال رسيدن به آيندهاي بهتر بر اساس دموكراسي و بازار آزاد و تبديل شدن به شريكي مهم در جنگ عليه ترور است.»
او برخلاف گذشته كه عملاً منافع و ارزشهاي مشترك دولتهاي بزرگ را در جنگ افروزي جستجو ميكرد، اينك اين منافع و ارزشهاي مشترك را اساس ارتقاي صلح و امنيت دردنيا دانسته، اعتراف ميكند كه:
«در گذشته قدرتهاي بزرگ رقيب، در مورد مشكلات مختلف منطقهاي موضعگيري ميكردند و اختلافات را عميقتر و راه حلها را پيچيدهتر مينمودند. امروز از خاور ميانه تا جنوب آسيا، در حال شكل دادن به ائتلافهاي بين المللي گسترده هستيم تا فشار براي صلح را افزايش دهيم. آمريكا به شركايي نياز دارد تا صلح را حفظ كند.»
احتمالاً آقاي بوش، بيستم دسامبر ١٩٨٣ را از ياد برده است كه آقاي رامسفلد وزير دفاعش كه آن زمان به عنوان نماينده شخصي رونالد ريگان رييس جمهوري وقت امريكا در بغداد حضور يافته بود، اعلام كردكه روابط سياسي ميان واشنگتن و بغداد مجددا برقرار خواهد شد؛ چون ديگر به صدام به چشم يك تروريست نگريسته نميشد و سال پس از آن هم ايجاد روابط سياسي با بغداد، صورت حقيقي به خود گرفت. البته ناگفته نماند كه در همان سالهاي قبل از جنگ هم رژيم بغداد از چندين شركت امريكايي براي شركت در نمايشگاه بغداد دعوت كرده بود و آمارهاي واردات عراق از آمريكا كه روندي افزايشي پيدا كرده بود، نمايانگر اهميت نقش امريكا درعراق در آستانه جنگ با ايران است. بهطوريكه واردات عراق از آمريكا براي سال ١٩٧٩ به ٦/٤٤١ ميليون دلار امريكايي و براي سه ماهه اول سال ١٩٨٠ به ٢/١٨٨ ميليون دلار امريكايي افزايش يافت. در مقايسه، اين مبلغ براي سه ماهه اول سال ١٩٧٩ صرفا به ٢/٩٩ ميليون دلار بالغ ميشد. امّا اعترافات نشريات امريكايي در اين باره جالب توجه است. روزنامه نيويورك تايمز يكي از اين نشريات است كه اخيرا (نيمه آگوست ٢٠٠٢) در مقالهاي جزئيات همكاري نظامي - اطلاعاتي آمريكا و عراق را در جنگ عليه ايران منتشر كرد. اين روزنامه ٢٠ سال پيش نيز در اقدام مشابهي اطلاعات مفصلي درباره جزئيات نقش آمريكا و سازمان آن (سيا) در حمله عراق به ايران منتشر كرده بود. اين روزنامه در ٧ مارس ١٩٨٢ نوشت كه: «ايالات متحده به تعداد بي شماري از گروههاي پناهنده ايراني از جمله در سازمان شبه نظامي، كه مركز آنها در تركيه شرقي، در نزديكي مرزهاي ايران قرار دارد، بهطور پنهاني و محرمانه كمك مالي ميكند. مبلغ اين كمك به ميليونها دلار بالغ ميشود... هدايت و رهبري اين حمايت را Cia عهده دار است... مهمترينِ اين سازمانها كه از سوي احمد مدني، رئيس سابق نيروي دريايي رهبري ميشود، از ٦ تا ٨ هزار نيرو برخوردار است... رقم نيروهاي دومين گروه كه تحت اوامر بهرام آريانا، رييس سابق ستاد ارتش است، به ٢ هزار نيرو بالغ ميشود... كمكهاي مالي سازمان سيا (Cia) ضمنا گروههاي سياسي پناهنده ـ عمدتا در فرانسه و مصر ـ را نيز در بر ميگيرد. كمكهاي مالي آمريكايي عمدتا شامل حال نيروهاي ميانه رو، چپگرا...، سلطنتطلبان... ميشود... و بالاخره بخش سومي از كمكهاي آمريكايي به مخالفان ايراني، به يك ايستگاه راديويي است كه برنامههاي خود را از تركيه شرقي پخش ميكند.»
هنوز با گذشت ٢٠ سال نميتوان تصور كرد كه نيويورك تايمز كه به منابع دولتي امريكا نزديك است، چرا و به چه منظوري دست به افشاي چنين اطلاعات مهم و حساسي زده است؛ امّا ميتوان چرخش سريع و پشيماني آن را در خبر روز بعد از آن ديد كه به منظور محدود كردن خسارتهاي خبر قبلي و متعادل ساختن اطلاعات قبلي، خبر پر سر و صدا و جنجالي خريد اسلحه توسط ايران از اسرائيل را منتشر كرد تا پادزهري بر افشاگريهاي روز قبل خود باشد؛ ليكن در خبري كه در نيمه آگوست ٢٠٠٢ (تقريبا يك ماه پيش) منتشر كرد بسيار آگاهانه و با هدف توجه دادن به تهديد صدام براي منطقه خاورميانه و با هدف ياد آوري جنگ ٨ ساله اقدام كرد. از نظر تحليلگران سياسي همراهي هر كشور با آمريكا براي طرح سرنگوني رژيم بغداد، براي واشنگتن متفاوت بوده و اين تفاوت از كمك نظامي و پشتيباني لفظي تا سكوت متغير است و گزينه اخير از سوي برخي كشورها، چون ايران براي واشنگتن كه از كنار آمدن با آنها نااميد شده است، كافي است. بر پايه همين تحليل خبر اخير نيويورك تايمز در راستاي اين سياست ارزيابي ميشود تا تأكيدي بر اين باشد كه صدام همچنان تهديدي خطرناك براي كشورهاي منطقه است؛ لذا به نقل از افسران بلندپايه آمريكا مينويسد:
«واشنگتن در دوران دولت رونالد ريگان كمكهاي برنامهريزي شده مهمي را در اختيار عراق قرار داد تا در جنگ اين كشور عليه ايران استفاده شود. اين كمكها در شرايطي صورت گرفت كه دستگاههاي اطلاعاتي امريكا ميدانستند كه فرماندهان عراقي در جنگ عليه ايران از سلاحهاي شيميايي استفاده خواهند كرد.»
به نوشته نيويورك تايمز، استفاده عراق از گاز شيميايي در جنگ با ايران، بارها از سوي جرج بوش رييس جمهوري آمريكا و كاندوليزارايس مشاور امنيت ملّي وي، توجيهي براي تغيير رژيم عراق بوده است.
اين روزنامه سپس يادآور ميشود كه اين كمكهاي برنامهريزيشده كه محرمانه هم بود، در حالي اجرا شد كه دستياران بلندپايه ريگان رييس جمهوري وقت آمريكا از جمله جرج شولتز وزير خارجه و فرانك كارلوچي وزير دفاع و ژنرال كالين پاول كه در آن زمان مشاور امنيت ملي آمريكا بود، بهطور علني عراق را براي استفاده از گازهاي سمي بهويژه در حمله به كردهاي حلبچه در سال ١٩٨٨ محكوم كردند.
در ادامه ميافزايد: «آمريكا در جريان جنگ ايران و عراق به اين نتيجه رسيد كه ايستادن در مقابل ايران به گونهاي كه نتواند به كشورهاي مهم توليد كننده نفت در خليج فارس حمله كند، الزام آور است».
سپس مينويسد: «اين امر كه آمريكا كمكهاي اطلاعاتي را به شكل عكسهاي ماهوارهاي براي تعيين محل استقرار نيروهاي ايراني در اختيار عراق قرار ميداد، از مدتها قبل معلوم بود؛ امّا ماهيت كامل اين برنامه كه توسط افسران سابق سازمان اطلاعات دفاعي فاش شده است، پيش از اين برملا نشده بود.»
نيويورك تايمز نوشت كه كالين پاول وزير خارجه آمريكا از طريق يك سخنگو گفت كه توصيف افسران از اين برنامه بهكلي اشتباه بود، اما از بحث در اين زمينه خودداري كرد و ريچارد آرميتا معاون وي كه در آن زمان يك مقام بلندپايه دفاعي بود، تكذيب كرد كه امريكا در برابر استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي تسليم شده است. وي گفت كه مطمئنا هيچگونه اطلاعي از شركت آمريكا در فراهم آوردن كمكهاي جنگي و حمله ندارد و ترديد دارد كه چنين چيزي اتفاق افتاده باشد.
اين روزنامه در ادامه نوشت: «اگر چه مقامهاي بلندپايه دولت ريگان بهطور علني استفاده از گاز خردل، سارين، وي ايكس و ديگر مواد سمي را محكوم كردند، با اين حال افسران نظامي امريكا گفتند كه ريگان، جورج بوش (پدر) معاون وقت وي و دستياران ارشد شوراي امنيت ملي امريكا، هرگز حمايت خود را از برنامه به شدت طبقهبندي شدهاي كه ٦٠ تن از افسران آمريكا در آن شركت داشتند و در آن جزئيات اطلاعات درباره استقرار نيروهاي ايراني، طرحهاي تاكتيكي ايران براي جنگ، حملات و ارزيابي از ميزان خسارت بمبارانها را به عراق ميدادند، قطع نكردند.
نيويورك تايمز همچنين نوشت كه «عراق در برنامههاي جنگي خود، بدون پذيرش استفاده از تسليحات شيميايي با آمريكا شريك بود. اما استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي كه در اين مرحله ايجاد شده بود، در مرحله پاياني جنگ بيشتر آشكار شد.»
به هر حال مجموعه اطلاعاتي كه از فعل و انفعالات سياسي و نظامي در سالهاي منتهي به ١٩٧٩ و پس از آن تا پايان جنگ و نيز اظهارات و افشاگريهايي كه بعدها به ندرت از سوي افراد و رسانههاي غربي انجام گرفته، حكايت از آن دارد كه سناريوهايي براي تغيير رژيم و حاكميت ايران در دست تهيه بوده و گروههاي متعددي اعم از قدرتهاي بزرگ، كشورهاي منطقه، گروههاي اپوزيسيون ايراني و به ويژه كشور عراق كه در نقش اول اين سناريو ظاهر شد، ايفاي نقش كردهاند.
اين سناريور در چند اپيزود اصلي تدوين شده بود كه في الجمله عبارت بودند از:
١. حمله سراسري و برقآساي عراق، بهمنظور فلج كردن حركت هواپيماهاي ايران و انهدام ارتش جمهوري اسلامي ايران.
٢. اعلام دولت موقت به رياست بختيار در خارج از كشور كه از همان ابتداي جنگ آماده پذيرش اين نقش شده بود و در پنجمين روز جنگ شخصا در گفت و گويي با تلويزيون فرانسه نقش خود را در قالب تشكيل دولت در تبعيد اعلام كرد. پيش از آن نيز در حدود يك ماه و نيم قبل از آغاز جنگ، ملت ايران را براي سرنگون كردن رژيم تهران به تشكيل نهضت مقاومت ملي دعوت و ترغيب كرده بود.
او از ماه اوت ١٩٧٩ كه مجددا فعال شده بود، همواره بر اين تأكيد ميكرد كه همه چيز بزودي پايان خواهد يافت و اين امر حداكثر ٧ يا ٨ ماه بيشتر بهطول نخواهد انجاميد. امّا او در حالي ترور شد كه از تحقق اين آرزو ناكام مانده بود و در واقع مرگش، پاياني بر اين آرزو بود.
٣. ايجاد اغتشاش داخلي از جانب مخالفان جمهوري اسلامي و بهدنبال آن كودتايي كه برژينسكي خواستار آن بود و يا كودتايي كه مسكو با هدف برقراري ثبات در منطقه در پي آن بود كه هر دو كودتا عقيم ماند و هيچكدام از آن دو، هيچگاه جامه عمل به خود نپوشيد.
٤. بازگشت پيروزمندانه رضا پهلوي (فرزند شاه سابق) با ارابههاي حمل آذوقههاي عراقيها. خبر بازگشت او به مقام خود، در اواسط سپتامبر ١٩٨٠، يعني چند روز قبل از آغاز جنگ در قاهره منتشر شد و از جمله روزنامه الامان بيروت در ٢٦ سپتامبر آن سال آن را منعكس كرد. اين خبر آغاز يا تجديد يك پوزيشن و جايگاه از دست رفتهاي بود كه با اميد بازگشت به قدرت و حاكميت سابق، همچنان از آن زمان تاكنون مطرح بوده و پس از ناكاميهايي كه از سوي عراق در جنگ با ايران و تحركات عقيم اپوزيسيون در حاشيههاي جنوبي و غربي ايران مشاهده شد، به نااميدي گراييد؛ امّا بهكلي فراموش نشد و پس از سالها به مدد يك كانال تلويزيوني ماهوارهاي به دامنه فعاليت آن گسترش داده شد و در مقاطعي مشخص شد كه چشم به جريانهاي در ظاهر پوپوليستي امّا بيشتر لمپنيستي دوخته است كه مجددا در هالهاي از ابهام فرو رفت. اگر چه منابع تبليغاتي اين جريان خود را نباخته، امّا از كانون توجه كساني كه اخبار مربوط به اين جريان را تعقيب كرده و احيانا طالب اطلاع از موفقيتهاي اين خط بودند، دور افتاده است.
٥. نابودي نهضتهاي مقاومت اسلامي در منطقه كه با الهام از مقاومت اسلامي در ايران پا به عرصه وجود گذاشته بود؛ مثل نهضت مقاومت مسلمانان افغاني كه طبق اطلاعاتي كه نورالدين كيانوري دبير كل حزب كمونيست ايران (توده) پس از دستگيري در ٢٨ اوت ١٩٨٣ در سيماي جمهوري اسلامي ايران مطرح كرد، مشخص شد كه رژيم شوروي نيز در جريان حمله عراق به ايران بي تأثير و بدون نقش نبوده است؛ اگرچه خيالها از ناحيه اسلامخواهيهايي چون نهضت اسلامي تركيه آسوده شده بود و پيش از جنگ، معادله را به نفع خود تغيير داده بودند. بهطور مثال در همين تركيه همسايه غربي ايران و همجوار با عراق درست ١٠ روز پيش از جنگ (١٢ سپتامبر ١٩٨٠) ژنرالهاي ترك ما قدرت را به دست گرفته و احزاب اسلامي، مانند حزب نجات ملي به رهبري نجم الدين اربكان موفق نشدند كه ژنرالها را مغلوب سازند. اما دلايل و عواملي كه باعث طرح چنين سناريويي شد، چند گونه تحليل ميشود كه با وجود تعدّد و تنوع از يك مخرج مشترك، يعني واكنش در برابر ظهور جريان جديد اسلامخواهي در منطقه و جلوگيري از تسرّي آن به ديگر كشورها و رژيمهاي حكومتي منطقه تبعيت ميكند و دلايل و عواملي چون واقعه گروگانگيري و اشغال سفارت آمريكا در تهران، اگر چه به عنوان عامل، امّا در واقع كاتاليزوري در عامل قبلي تلقي ميشود. شايد اين حادثه بهانه مناسب و دستاويز خوبي بود براي اينكه امريكاييها در واكنش خود نسبت به جريان نوظهور در ايران فعالانه وارد عمل شوند؛ چنانكه وقايعي از اين دست تأثير خودش را گذاشت و آنها هم فعالانه وارد اين عرصه شدند و بخشي از سناريوي خود را به مرحله اجرا گذاشتند. البته از همان ابتدا، اجراي اين سناريوها بر اثر مقاومت سخت ايران و جوش و خروش مقاومت ملي در مردم ايران با دشواريهاي بسياري مواجه گرديد و بعدها آنها را واداشت تا راههاي برون رفت از اين بحران را جستجو كنند و حتي نقش اول اين سناريو از همان روزهاي آغازين و در چند مرحله تصميم گرفت كه سن را ترك كند، امّا بهدلايلي مجبور شد كه به نقش فضاحت بارش ادامه دهد.
بدون شك ادامه اين سناريو بيشتر از آنكه ايران را متضرر نمايد، تدوينگران و نقشآفرينان سناريو را درگير بحران و ضرر بي پايان نمود؛ بهطوريكه اكنون كه نقش اول اين سناريوها مورد خشم و تحت تعقيب آنها قرار گرفته، لب به اعتراف گشوده و تلويحا اشتباهات گذشته را ميپذيرند.
امّا چرا منطق و عمليات انقلابي براي اشغال و تسخير و چرا منطق مصالحه و ملاقاتها و مذاكراتي براي جبران آنچه گفته شد، اشتباهي بيش نبود؟!
چرا تحريك و حمله و هجوم به همسايه و درگير كردن دو ملت در جنگي خانمانسوز و چرا ژست صلحطلبي و مظلوم نمايي از خوف حمله متحدان غربي؟ و بالاخره چرا جنگ و چرا صلح؟ چرا ارزشهاي مشترك براي تسخير رقابتهاي مخرّب و جنگ، و چرا ارزشهاي مشترك براي ارتقاي صلح و امنيت؟
احتمالاً افكار عمومي جهاني حق دارد كه بپرسد كه كدام درست بود، آن يا اين؟ انگيزشهاي سپتامبر ١٩٨٠ يا انگيزشهاي سپتامبر ٢٠٠٢؟!